شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۷۵۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
هنوز خنده ازان لب بدر نیامده استنمک به پرسش داغ جگر نیامده است
۲
تو ذوق از سر جان خاستن چه می دانی؟که نامه بر ز درت بیخبر نیامده است
۳
رساند صبح قیامت به زلف شب مقراضهنوز روز سیاهم بر نیامده است
۴
چگونه دانه ما سر برآورد از خاک؟هنوز مو ز کف دست بر نیامده است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth