شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۷۷۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سفر نکردن ازان کشور از گرانجانی استکه مرگی دل و قحط غذای روحانی است
۲
لب محیط به بانگ بلند می گویدبرهنه شو که گهر مزد دست عریانی است
۳
سفر خوش است که بی اختیار روی دهدسپند، منتظر آتش از گرانجانی است
۴
به نان خشک قناعت نمی توان کردنچه نعمتی است که افلاک سر که پیشانی است!
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth