خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۷۷۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بستگرفت صبح سر آفتاب را به دو دست
۲
بس است سوختگان را اشاره ای، که شودبه یک پیاله گل صد هزار بلبل مست
۳
مشو ز پیر خرابات دور در هر حالکه تیر تاز کمان شد جدا، به خاک نشست
۴
چها کند به سبوی شکسته بسته منمیی که شیشه افلاک را به زور شکست
صفحهٔ ۱ از ۴