خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۱۶۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده استیک گام ز سیلاب به خس بیش نمانده است
۲
نازک شده سر رشته پیوند تن و جانمرغی به لب بام قفس بیش نمانده است
۳
چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاهاز عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
۴
در ناله دلها ز اجابت اثری نیستنالیدن پوچی ز جرس بیش نمانده است
صفحهٔ ۱ از ۲