خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۳۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شورش سودا مرا از قید تن آزاده کرداز سر خم خشت را آواره جوش باده کرد
۲
کم نشد چون غنچه گل برگ عیش از خانه اشهر که از گلشن قناعت با دل نگشاده کرد
۳
خاکساری سایه را باشد حصار عافیتچرخ نتواند ستم بر مردم افتاده کرد
۴
بر لبش از مهر تابان مهر خاموشی زدندصبح از نقش کواکب تا ورق را ساده کرد
صفحهٔ ۱ از ۲