خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۳۹۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
لعل می از جام زر در سنگ خارا می خوردآدمی خون در تلاش رزق بیجا می خورد
۲
هر که پیش تلخرویان مهر از لب بر نداشتآب شیرین چون صدف در عین دریا می خورد
۳
بر دل آگاه باشد غفلت جاهل گرانخون زمزدوران کاهل کارفرما می خورد
۴
نیست غیر از بیخودی دارالامانی خاک راهر که از میخانه بیرون پا نهد، پا می خورد
صفحهٔ ۱ از ۳