خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۳۹۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شمع ما را عاقبت اشک دمادم می خوردحاصل این بوستان را چشم شبنم می خورد
۲
می خورم خون از سفال و لب به دندان می گزموای بر آن کس که می از ساغر جم می خورد
۳
باده لعلی نهان در سنگ اگر گردد رواستدر چنین عهدی که آدم خون آدم می خورد
۴
شعله خاشاک را پا در رکاب رحلت استگرمی هنگامه خط زود بر هم می خورد
صفحهٔ ۱ از ۳