خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۳۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
این جواب آن غزل صائب که راقم گفته استتیغ دایم آب در جو دارد و خون می خورد
۲
خون عاشق را چو آب آن لعل میگون می خوردآب را نتوان چنین خوردن که او خون می خورد
۳
هر که روی دست از اقبال گردون می خورداز تنک ظرفی شراب از جام وارون می خورد
۴
ترکتاز عشق از مجنون برآورده است گردمحمل لیلی عبث گردی به هامون می خورد
صفحهٔ ۱ از ۳