خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۴۱۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شدحلقه های زلف یکسر حلقه گرداب شد
۲
روی او در دور خط دلخوش کن احباب شدراه خود را پاک سازد خون چو مشک ناب شد
۳
من چه خاشاکم، که در بحر فلک ماه تمامز اشتیاق ماهی سیمین او قلاب شد
۴
بر لطیفان صحبت گوهر گرانی می کندگوش گل را شبنم روشن گهر سیماب شد
صفحهٔ ۱ از ۳