خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۴۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خط عیان شد تا بساط زلف او برچیده شدفتنه ها بیدار گردد چون علم خوابیده شد
۲
سالها دندان خاموشی فشردم بر جگرتا دهانم چون صدف پر گوهر سنجیده شد
۳
در دل عشاق بیم بازگشت حشر نیستدر بهشت افتاد هر تخمی که آتش دیده شد
۴
ریخت چون دندان، امید زندگی بی حاصل استمی رسد بازی به آخر مهره چون برچیده شد
صفحهٔ ۱ از ۲