خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۴۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل پریشان از پریشان گردی نظاره شداز ورق گردانی آخر مصحفم سی پاره شد
۲
روزی سختی کشان از سنگ می آید برونکی غم روزی خورد مرغی که آتشخواره شد؟
۳
می زند جوش می گلرنگ خون در پیکرمتا لب خونخوار آن شیرین پسر میخواره شد
۴
درد می گردد به مقدار پرستاران زیادغم نمی گردد به گرد هر که بی غمخواره شد
صفحهٔ ۱ از ۴