خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۴۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شدطوطی بی طالع ما سبزه بیگانه شد
۲
حلقه بیرون در گشتم حریم زلف رااستخوانم گرچه از زخم نمایان شانه شد
۳
توتیا شد سنگ طفلان و جنون من بجاستدر کدامین ساعت سنگین، دلم دیوانه شد؟
۴
بیخودی از خود پرستیها به فریادم رسیددامنم چون صبح پاک از گریه مستانه شد
صفحهٔ ۱ از ۴