خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۴۵۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شمع روشن شد چو اشک از دیده بینا فشاندخوشه ای برداشت هر کس دانه ای اینجا فشاند
۲
از تجرد چون مسیحا هیچ کس نقصان نکردپنجه خورشید شد دستی که بر دنیا فشاند
۳
از بهاران خلعت سر سبزی جاوید یافتهر که دامن بر ثمر چون سرو از استغنا فشاند
۴
تا نپیوستم به تیغ یار، جان صافی نشدگرد راه از دامن خود سیل در دریافشاند
صفحهٔ ۱ از ۳