شعر را زندگی کن
خلوتی با مولانا

غزل شمارهٔ ۲۸۴۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادیصنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی
۲
صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزمچو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
۳
شده‌ام خراب لیکن قدری وقوف دارمکه سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
۴
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق استبدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth