خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۴۹۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در دل شب هر که جامی از می احمر زندصبحدم با آفتاب از یک گریبان سرزند
۲
وقت رفتن زردرویی می برد با خود به خاکهر که چون خورشید تابان حلقه بر هر در زند
۳
بایدش اول به گردن خون صدبلبل گرفتکوته اندیشی که در گلزار گل بر سر زند
۴
داغ محرومی بر آرد دود از خرمن مراشمع چون پروانه را آتش به بال و پر زند
صفحهٔ ۱ از ۳