خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۵۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جام خالی غوطه در خُم بیمحابا میزندابر چون بیآب شد بر قلب دریا میزند
۲
در زوال خویش چون خورشید میسوزد نفسمهر خود از نامجویان هرکه بالا میزند
۳
میکند طی راه چندینساله را در یک قدمراهپیمایی که پشت پا به دنیا میزند
۴
چون خروس بیمحل بر تیغ میمالد گلوهرکه در بزم بزرگان حرف بیجا میزند
صفحهٔ ۱ از ۳