شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۲۵۰۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
با دهان خشک هرکس خندهٔ تر می‌زندساغر تبخاله‌اش پهلو به کوثر می‌زند
۲
سیر چشمان را نسازد تنگدستی دربه‌درحلقه خود را از تهی چشمی به هر در می‌زند
۳
می‌کند خاکسترم در لامکان پرواز و شوقهمچنان بر آتشم دامان محشر می‌زند
۴
شد ز سودا استخوان پهلوی من بس که خشکگر کنم بستر ز سنگ خاره مسطر می‌زند
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth