شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۲۶۱۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بر دل بی آرزو زندان تن صحرا بودچشمه سوزن به تار بی گره دریا بود
۲
بر ندارد دانه در زیر زمین چشم از سحابخاکساران را نظر بر عالم بالا بود
۳
خون همت را به جوش آرد لب خشک سؤالدست بی ساغر و بال گردن مینا بود
۴
تا زهمراهان بریدم و اصل منزل شدمزور بر راه آورد چون راهرو تنها بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth