خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۶۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بوددست چون شد از طمع کوته ید بیضا بود
۲
هیچ روزن بی فروغ آفتاب فیض نیستدیده سوزن به کار خویشتن بینا بود
۳
در سواد شهر نتوان عشق را پوشیده داشتپرده اسرار عاشق دامن صحرا بود
۴
چشم ما از خاک عزلت می پذیرد روشنیصیقل آیینه ما شهپر عنقا بود
صفحهٔ ۱ از ۲