خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۶۲۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بودگر غباری داشت این آیینه از تمثال بود
۲
از تهی چشمان گره در کار من امروز نیستآب کشت من مدام از چشمه غربال بود
۳
از گشاد لب در تشویش واشد بر رخشدر رحم از فکر روزی طفل فارغبال بود
۴
خاک زن در چشم خودبینی که از آب حیاتسد اسکندر همین آیینه اقبال بود
صفحهٔ ۱ از ۲