خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۶۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب که سرو قامت او شمع این کاشانه بودتا سحر گه بر گریزان پر پروانه بود
۲
صاحب خرمن نگشتم تا نیفتادم ز پامور من تا دست و پایی داشت قحط دانه بود
۳
طره موجم، نوآموز کشاکش نیستمعمرها از اره پشت نهنگم شانه بود
۴
روزی آتش شود نخلی که دست آموز کردسنگ طفلان را که رزق مردم دیوانه بود!
صفحهٔ ۱ از ۳