خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۷۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشیدخط باطل بر سواد شهر از سودا کشید
۲
صدگل بی خار دارد در قفار هر زخم خارپای زد بر دولت خود هر که خار از پا کشید
۳
نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من بجاساغر یک بزم می باید مرا تنها کشید
۴
می شود در دیده ها شیرین تر از آب گهرهر که چندی همچو عنبر تلخی دریا کشید
صفحهٔ ۱ از ۳