خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۸۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مبادا کافر از طاق دل پیر مغان افتد!که رزق خاک گردد تیر چون دور از کمان افتد
۲
جدا از حلقه آن زلف حال دل چه می پرسی؟چه باشد حال مرغ بی پری کز آشیان افتد؟
۳
مرا از تندخویی یار ترساند، ازین غافلکه از آتش سمندر در بهشت جاودان افتد
۴
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلیکه چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
صفحهٔ ۱ از ۳