خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۸۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سر هر کس که گرم از باده منصور می گرددبه چشمش چوب خشک دار نخل طور می گردد
۲
سر دارالامان نیستی گردم، که هر موریدر آن مهمانسرا همکاسه فغفور می گردد
۳
چه خواهد شد من افتاده را از خاک برداری؟کف دست سلیمان پایتخت مور می گردد
۴
مگردان روی جرأت از دم شمشیر نومیدیکه آه سرد آخر مرهم کافور می گردد
صفحهٔ ۱ از ۳