خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۸۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه از رحم است اگر نخجیر من بسمل نمی گرددبه خون من زبان خنجر قاتل نمی گردد
۲
مرا نتوان به ناز و سر گرانی صید خود کردننگردم گرد معشوقی که گرد دل نمی گردد
۳
غبار خاطر خلوت سرای او چرا گردم؟میان دوستان دیوار و در حایل نمی گردد
۴
به هر جانب که رو آرم، نظر بر چشم او دارمکه صید زخمی از صیاد خود غافل نمی گردد
صفحهٔ ۱ از ۳