خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۹۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سخن از لب فزون زان چشم چون بادام می باردحیا بیش از عرق زان چهره گلفام می بارد
۲
به عاشق می کند خط مهربان آن حسن سرکش رانبارد صبح اگر این ابر رحمت، شام می بارد
۳
پس از کشتن چه حاصل گریه کردن بر سر خاکم؟که بی حاصل بود ابری که بی هنگام می بارد
۴
ندارد در تو فریاد گرفتاران اثر، ورنهزعاجزنالی من خون زچشم دام می بارد
صفحهٔ ۱ از ۳