خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۹۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اگرچه نطق در هر نکته صد تنگ شکر داردولی شهد خموشی در نظر شان دگر دارد
۲
زطوق بندگی راه نفس شد تنگ بر قمریهمان سرو از رعونت دست تمکین بر کمر دارد
۳
مصور را کند بی دست و پا حسنی که شوخ افتدنشد نقشی درست از روی او آیینه بردارد
۴
زبی برگی نکردم روی خود را تلخ، تا دیدمکه بیش از فلس زیر پوست ماهی نیشتر دارد
صفحهٔ ۱ از ۲