خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۰۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
که می نالد که آه از جان شیدا برنمی خیزد؟که می سوزد که دود از خرمن ما برنمی خیزد؟
۲
عبث ای ابر زحمت می دهی دریای رحمت رابه صد طوفان غبار از خاطر ما برنمی خیزد
۳
غبار خاطری دایم به چشم پرده می پوشدکه می گوید که گرد از روی دریا برنمی خیزد؟
۴
اگر از عرش افتد کس، امید زیستن داردکسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی خیزد
صفحهٔ ۱ از ۲