خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۰۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به مستی بیطلب بوس از دهان یار میریزدثمر چون پخته گردد خودبخود از بار میریزد
۲
حدیث تلخْ بیخود از دهان یار میریزدچو تنگ افتاد ساغر می ازو ناچار میریزد
۳
بریدن کرد زلف سرکش او را سیهدلترکه چون شد مار زخمی زهر ازو بسیار میریزد
۴
در آن گلشن که گل بیپرده خندد، عندلیبان رابه جای ناله خون از غنچه منقار میریزد
صفحهٔ ۱ از ۴