خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۰۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زنور عارضش هر ذره ای خورشید منظر شدزشکر خنده اش هر چشم موری تنگ شکر شد
۲
چه رخسار جهانسوز و چه چشم دلفریب است اینکه از نظاره اش هر قطره اشکم چشم دیگر شد
۳
من آن روزی که در رخسار آتشناک او دیدمز اشک گرم هر مژگان من بال سمندر شد
۴
برون از خاک در محشر چو سرو آزاد می آیدبه خاک هر که سرو قامت او سایه گستر شد
صفحهٔ ۱ از ۳