خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۰۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نگار نوخطی رام نگاه صید بندم شدعجب آهوی مشکینی گرفتار کمندم شد
۲
دم عیسی کند کار دم شمشیر با جانمگوارا بس که درد او به جان دردمندم شد
۳
من آن آتش نوا مرغم که در هر دامی افتادمبه دفع دیده بد دانه اش یکسر سپندم شد
۴
درین مدت که چون آب روان در پایش افتادمچه غیر از بار دل حاصل از ان سرو بلندم شد؟
صفحهٔ ۱ از ۲