خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۰۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رگ جانها به هم پیوسته شد زلف پریشان شدلطافتهای عالم گرد شد سیب زنخدان شد
۲
خط سبزی برون آورد لعل آبدار اوکه از غیرت سیه عالم به چشم آب حیوان شد
۳
در آن تنگ دهن زان عقد دندان حیرتی دارمکه چون در نقطه موهوم این سی پاره پنهان شد؟
۴
همان لب تشنه خون است تیغ آبدار اواگرچه از شهیدانش زمین کان بدخشان شد
صفحهٔ ۱ از ۲