خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۰۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوشا دردی که از چشم بداندیشان نهان باشدخوشا چاکی که چون خرما به جیب استخوان باشد
۲
همیشه کاروان را گرد از دنبال می آیدمرا گرد کسادی پیش پیش کاروان باشد
۳
دلش از شکوه من چون چراغ طور می سوزدچرا کس در شکایت اینقدر آتش زبان باشد؟
۴
حصار خویش کردم سخت جانی را، ندانستمکه شمشیر قضا را جان سخت من فسان باشد
صفحهٔ ۱ از ۲