خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۰۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دمی چون صبح می خواهم درین عالم ز من باشدکه روشن می کنم آفاق را چون دم ز من باشد
۲
به چشم سیر من اسباب دنیا در نمی آیدهمین وقت خوشی می خواهم از عالم ز من باشد
۳
چو عیسی هر که صاحب دم شد از کشتن نیندیشدنمی اندیشم از تیغ دودم گر دم ز من باشد
۴
ازین دامن، وزان سر می کشم از بی نیازیهااگر تاج فریدون و سریر جم ز من باشد
صفحهٔ ۱ از ۴