خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۱۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زمین و آسمان از ناله من در خروش آمدنشست از جوش دریا، سینه من تا به جوش آمد
۲
نشاط دایمی خواهی، به درد از صاف قانع شوکه در دورست دایم جام هر کس درد نوش آمد
۳
تو محو رنگ و بویی، ورنه از هر جنبش خاریصریر خامه تقدیر، عارف را به گوش آمد
۴
زدست رد مردم آن که می نالد نمی داندکه از دست نوازش کوه غم ما را به دوش آمد
صفحهٔ ۱ از ۲