شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۳۱۴۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خرد از سر زجوش شعله سودا برون آمدجنون عشق موجی زد کف از دریا برون آمد
۲
به این وارونی طالع درین میخانه چون باشم؟مکرر خون به مینا کردم وصهبا برون آمد
۳
پریشانگرد را آغاز و انجامی نمی باشدکدامین گردباد از دامن صحرا برون آمد؟
۴
چنان بر سنگ بیرحمانه زد پیمانه را زاهدکه بیتابانه آه از سینه خارا برون آمد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth