خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۲۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نفس از سینه ام از بس به خون آغشته می آیدسخن از لب مرا بیرون چو خون از کشته می آید
۲
ز اشک و آه مگسل گردل روشن طمع داریکه نبض آن گهر در کف ازین سررشته می آید
۳
شود صاحب بصیرت هر که پوشد دیده از دنیاگشاد این حباب از چشم بر هم هشته می آید
۴
بلای آسمان را از که می آید عنا نداری؟که پرزورست سیلی کز فراز پشته می آید
صفحهٔ ۱ از ۲