خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۲۶۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
که گمان داشت ز خط حسن تو زایل گردد؟فرد خورشید که می گفت که باطل گردد گردد؟
۲
خط مشکین نفس بیهده ای می سوزدسحر چشم تو نه سحری است باطل که گردد
۳
گر فتد چشم صنوبر به نهال قد اونه به یک دل، که گرفتار به صد دل گردد
۴
عاشق آن است که از گریه شادی خونششسته از دامن بیرحمی قاتل گردد
صفحهٔ ۱ از ۴