خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۲۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تیغ سیراب تو فیض دم عیسی داردخون اگر بر سر این آب شود جا دارد
۲
می زداید نفس صدق ز دلها زنگارصبح در چهره گشایی ید بیضا دارد
۳
جان روشن ز دم تیغ نمی اندیشدشمع از سرزنش گاز چه پروا دارد؟
۴
گرچه نی عقده خود را نتواند وا کرددر گشاد گره دل ید طولی دارد
صفحهٔ ۱ از ۴