خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۱۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روی ترا به آتش دلها برشتهاندلعل ترا به خون جگرها سرشتهاند
۲
ای شاخ گل ببال که در مزرع وجودچون خال دلفریب تو تخمی نَکِشتهاند
۳
ظاهر نمیشود که چه مضمون دلکش استهرچند خط سبز ترا خوش نوشتهاند
۴
دل را به آب دیده خونبار تازه دارکاین دانه را به زحمت بسیار کِشتهاند
صفحهٔ ۱ از ۳