خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۳۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر پرده که از چهره مقصود برافتادشد برق جهانسوز ومرا در جگر افتاد
۲
چون کنج لب وگوشه چشم است دلاویزهر چند که ملک دل ما مختصر افتاد
۳
آماده پیچ و خم بسیار شو ای دلکز زلف مرا کار به موی کمر افتاد
۴
کو حوصلهٔ دیدن و کو چشم تماشاگیرم که نقاب از گل روی تو برافتاد
صفحهٔ ۱ از ۳