خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۴۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فارغ بود از افسر زرین سر خورشیدکز شعشعه خویش بود افسر خورشید
۲
از وصل تسلی نشود عاشق صادقخمیازه صبح است گل ساغر خورشید
۳
بی سکه شود در همه روی زمین خرجاز بس که تمام است عیار زر خورشید
۴
خورشید جهانتاب شود با تو برابردر خوبی اگر ماه شود همسر خورشید
صفحهٔ ۱ از ۳