خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۴۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نگه ز چشم تو چون چنان نشأه مدام نگیردچگونه این می بیرنگ رنگ جام نگیرد
۲
چه گردها که ز معموره وجود برآیداگر حجاب ترا دامن خرام نگیرد
۳
سلام ما چه که از حسن بی مثال به جاییرسیده است کز آیینه هم سلام نگیرد
۴
به زیر گرد خط آن زلف رفته رفته نهان شدکه خون صید محال است چشم دام نگیرد
صفحهٔ ۱ از ۳