شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۴۵۸۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا تو ای سرو روان از باغ بیرون رفته ایمی تراود ناله از هر غنچه ای منقاروار
۲
پیش ارباب بصیرت چشم خواب آلوده ای استگر به ظاهر دولت دنیا بود بیداروار
۳
عشرتم راگریه خونین بود در آستینبوی خون گل می کند ازخنده ام سوفاروار
۴
می توان دانست گنجی هست درویرانه اشهر که می دزدد زمردم خویش راعیاروار
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth