خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۶۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حسن را در کار نبود باده ناب دگرچشمه خورشید مستغنی است از آب دگر
۲
هرکه را بر طاق ابروی تو افتاده است چشمنیست ممکن سر فرود آرد به محراب دگر
۳
صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفیدچشم بی شرم مرا شد پرده خواب دگر
۴
از کهنسالی امید سیر چشمی داشتمقامت خم شد ز حرص طعمه قلا ب دگر
صفحهٔ ۱ از ۳