خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۷۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خاک من بربادرفت ودردی آشامم هنوزتوتیا شد جام ومی باقی است درجامم هنوز
۲
زان فروغی کز رخش افتاد درکاشانه امآتشین تبخاله جوشد از لب بامم هنوز
۳
برگرفت از خاک بوی زلف اویک شب مرامشک می گرددشفق درنافه شامم هنوز
۴
گرچه عمری شد درین بحر نمک افتاده اممی تراود همچنان تلخی زبادامم هنوز
صفحهٔ ۱ از ۳