خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۹۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانشخطر دارد ترنج آفتاب از تیر مژگانش
۲
نمی دانم شمار کشتگانش را، همین دانمکه شد کان بدخشان خاک از خون شهیدانش
۳
ز دامنگیری او آستینها جوی خون گرددز خون کشتگان از بس که سیراب است دامانش
۴
ندارد حاجت آیینه از بهر خودآراییز بس کز هرطرف آیینه رویانند حیرانش
صفحهٔ ۱ از ۳