خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۹۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ندارد سرکشی ازاهل دل قد دلارایشپری در شیشه دارد از تذروان سروبالایش
۲
زبان العطش گویی است هرمژگان آن ظالمبه خون عاشقان تشنه است ازبس چشم شهلایش
۳
ز مژگان قدسیان را رخنه ها افکند درایمانز دل روی زمین شد پاک از زلف زمین سایش
۴
فلک پیمانه پرمی شود ازگردش چشمشزمین برسرکشد مینای می از سرو بالایش
صفحهٔ ۱ از ۲