خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۰۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانشکه گرد سرمه نریزد ز طرف دامانش
۲
به نشتر مژه خون میگشاید از رگ سنگز بس که تشنه خون است چشم فتانش
۳
نهفته است درین رشته عقد گوهرهامشو به چین جبین ناامید از احسانش
۴
دگر به رشته تدبیر برنمیآیدنگاه هر که فتد بر چه زنخدانش
صفحهٔ ۱ از ۳