خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۰۸۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن لاله عذاری که منم داغ و کبابشاز خون جگر سوختگان است شرابش
۲
بیهوشیش از کاوش دل باز نداردچشمی که بود شوخ چو مژگان رگ خوابش
۳
این لنگر تمکین که به خود حسن سپرده استمشکل که کند حلقه خط پا به رکابش
۴
از خانه به بازار صبوحی زده آیدحسنی که زآیینه بود عالم آبش
صفحهٔ ۱ از ۲